تمشکم, بابا صدای قلبتو شنییییییییییییییییییییییییییید....
امروز بخاطر حرفای دیروز خانوم حسینی توی مرکز بهداشت قرار شد بابایی رو ببرم تا خانوم حسینی باهاش کمی صحبت کنه و یه سری راهنمایی های لازم رو بکنه.وقتی رفتیم خانوم حسینی با روی باز ازمون استقبال کرد و نزدیک نیم ساعت با بابامنصور راجب من و شما صحبت کرد.صحبتای خوبی شد.دستش درد نکنه.بعدش برای من از طرف مرکزبهداشت یه نامه زد تا برم یه مرکز بهداشت دیگه و یه سری آزمایش ها رو که مربوط به بارداری بود انجام بدم.آزمایشای مربوط به RH خون و هموگلوبین و چندتا چیز دیگه...
آخرش هم خانوم حسینی گفت بیا صدای قلب نی نی رو برای باباش بذارم تا بشنوه.منم از خدا خواسته بودم.وقتی صداشو شنیدم کلی ذوق کردم و بابامنصور هم فقط میخندید .یه خنده ی قشنگ...ایشالا خدا به همه منتطرای نی نی این روزا و این لحظه ها رو قسمت کنه. الهی آمین.
بعدش رفتم یه مرکز بهداشت دیگه اما دیر شده بود و خونگیری نمیکردن.گفتن برو شنبه صبح زودتر بیا.خلاصه آزمایش من افتاد شنبه.
مامان فدات بشه.خیلی دوستت دارم....



تمشکم, بابا صدای قلبتو شنییییییییییییییییییییییییییید.... 
